تبليغاتX
محفل دلباختگان عالم
محفل دلباختگان عالم

در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.

 

می نشینم کنارت ،می فشارم دستهایت را در دستانم ،

خیره می شوم به چشمانت ،تا بشنوی دوستت دارم ها را بارها و بارها از زبانم.

این احساس من است، این تنها فکر بی تردید من است.

این تمام آن چیزی است که در من نهفته است و تو تمامی تمامیت من هستی

تو در منی و من دارنده تو


تو را دوست دارم نگاهت را کلامت را اغوشت را . ..

تو را دوست دارم به اندازه تمام زيبايي هاي دنيا....

 نه کم است . تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها...

 بازم کم است....

 تو را دوست دارم به اندازه تمام دنيا. ...

من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس مي کنم....

 در هر نفس عطرت را حس مي کنم. ..

با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي مي کنم....

 ديگر در پس کوچه هاي خاطرات جستجويم نکن....

 مرا نخواهي يافت که من در تو محو شده ام و چه در اميختن زيباي !!!!! 


امشب بهم گفتی حس قشنگی بهت دست میده  منم حس خوبی دارم ولی هیچ وقت نتونستم احساساتمو اونجوری که هستند بیان کنم

برای تو .......

دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه ی دوست داشتن

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحرگاه عشق

دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز شاید مرا بخواهی

دوستت دارم از تمام وجودم با احساس پر از محبت و عشق

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی

دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد

دوستت دارم چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم

و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم

دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت

دوستت دارم چون تو با اعتماد و اطمینان کلید قلب سرخ و پر از عشق ات را به من دادی

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پراز روشنایی میکند

دوستت دارم چون تو اولین و آخرین معشوق من می باشی

من نیز تا آفتاب زندگیم در پس افق غروب نکرده است همیشه همه جا و هر لحظه

به یاد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:23 توسط یه دلباخته| |

 

صدایت طنین انداخته است در گوشم؛
 
نجوای زیبای گل را در نفست حس کردم....
 
 قطره های باران را در دو نرگس آهویت...
 
 بر گونه های سرخ و سیب مانندت نظاره کردم.
 
 ای غریب آشنا که حسی مشترک و غریب در وجودم به ودیعه نهادی؛
 
رقص غمناک کلامم را درشب سیه بپذیر....
 
تا بامدادی دیگر با تو به پرواز در آیم
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:37 توسط یه دلباخته| |

 

        تقدیم به انکه دارمش دوست ،
                                           تقدیم به انکه قلبم از اوست ،

       اگر مهتاب از تن بر کندپوست،
                                           جداهرگزنگردد یادم از او.....

می نویسم ...

آری ...باز هم مثل همیشه برای تو می نویسم...

برای تویی که مقصود تمام نوشته های منی

تویی که الفبای عشق را به من اموختی

تویی که مرا سر گردان دنیای قشنگ عاشقی کردی

تویی که قلم روان قلبم را به دست دلم دادی تا برای اولین بار برای تو بنگارد

تویی که دگر هیچگاه نمی توانم از کنارت با بی تفاوتی بگذرم

تویی که چیزی به من هدیه کردی تا غمخوار و همدم تنهایی هایم باشد

تویی که فقط تو را از او می خواهم و بس ..

تویی که هیچ در وصف مهر بانی های بی پایانت نمی یابم

و تنها حرف و کلامی که برایت می یابم این است:

با تمام وجودم **دوستت دارم **

بی نهایت

با صداقت

تا قیامت ...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:29 توسط یه دلباخته| |

خدايا 9 سال از اونروز و اون قرار گذشته

تا پارسال تنها بودم و بي همراه

تا پارسال هرچي بود گله بود و شكايت

هر چي بود ادعاي عشق بود ادعايي تو خالي

اما امسال به من يه همراه دادي همراهي كه ازش عشق رو ياد گرفتم و عاشق بودنو

كمكم كن تا لياقت همراهيش و عشقشو داشته باشم

كمك كن تا بتونيم با هم و همراهي هم به سوي تو گام برداريم و به تو برسيم

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس

كه دراز است ره مقصود من نوسفرم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 4:50 توسط یه دلباخته| |

خانه ای خواهم ساخت

                   آسمانش آبی باز باشد پنجره اش به پذیرایی نور

ساحت باغچه اش پر ز نسیم حوض ماهی پر آب

                   قامت پاک درختانش سبز و تو زا خواهم خواند

                                   که کنارم باشی

سینه آینه تصویر تو را میجوید که در آیی چون نور

                                   تو بدین خانه بیا

                  در خیابان امید کوچه باور سبز نبش میدان صبوری

آنجا خانه ای خواهی یافت

                  سر در خانه چراغی روشن روی سکوئی گلدان گلی

در دل خانه اجاقی دلگرم با حضور تو در این خانه 

                              چه جشنی برپاست

                   آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب

نسیم ناودانش پر ز موسیقی آب

                        ای سر آغاز امید

                                       تو بدین خانه درآ

               من به دیدار تو می اندیشم و به آرامش بودن با تو. 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:11 توسط یه دلباخته| |

 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه  شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا غم عشق تو ناچار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

----------------------------------------------

با تو غزل ستاره ها نورانیست

دل در قفس نگاه تو زندانیست

نگذر زبهار کوچه باغ احساس

چون بی تو تمام لحظه ها بارانیست

------------------------------------------

خوب می دانی که در چشمت گرفتارم هنوز

روز و شب خوابم ربودی باز بیدارم هنوز

نازنین با من مگو دل بر کن از تکرار من

گر تو تکرار منی جویای تکرارم هنوز

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:4 توسط یه دلباخته| |

منم نشسته به پایت دگر چه می خواهی

اسیر ناز نگاهت دگر چه می خواهی

نگو نخورم غم دنیا که پیش از آن خوردم

فریب چشم سیاهت دگر چه می خواهی

تو تک ستاره بخت منی امید دلم

قسم به صورت ماهت دگر چه می خواهی

شده است هستی من بی طلوع خنده تو

به رنگ مشکی مویت دگر چه می خواهی

گناه اعظم من دل سپردنم به تو بود

من مرید گناهت دگر چه می خواهی

تمتم دغدغه هایم تو بوده ای

و این قصیده آهت دگر چه می خواهی

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:15 توسط یه دلباخته| |

دوباره می نویسم تنها برای تو ... برای بهترینم


از كدامين قصه مي آيي
 
كه آيه هاي عاشقي تو را
 
تفسير بلند درختان شرقي مي دانند
 
از كدامين ستاره مي آيي
 
كه حس حضور ناب تو را
 
لحظه هايم به تصوير مي كشند
 
از كدامين بهانه
 
از كدامين جاده مي ايي
 
كه پيوند طلايي خورشيد با آفتابگردانش
 
نويد روشن من و توست
 
چرا كه تو آفتاب مني
 
و من آفتابگردان تو...

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:55 توسط یه دلباخته| |

سلام

حرف خاصی ندارم جز یکم حرف دل


 

 

به نام او که زيباست و زيبايي را دوست دارد.
صداي نفس نفس زدن بهار به گوش هاي سنگينم اصابت مي کند.
آهسته در گوشم نجوا ميکند :آيا توشه اي بر گرفته اي؟
از جا مي پرم. صبح نزديک است. همچنان زمين خاموش است.

آهسته در گوشم نجوا مي کند :آيا توشه اي بر گرفته اي؟
طلوع نزديک است .دلم را جلا مي دهد، جلايي به روشني آب،  زلال زلال!  نزديک است تيره وتار شود!
آهسته در گو شم نجوا مي کند: آيا.....   ؟                 
آرام آرام، از زير درختان خش خش کنان بيرون مي آيد.
خاک ها را کنار زده و زمين را گويي شخم مي زند.
راه دراز است و پر از سنگلاخ.
يک فانوس نياز است .  اي مشکات شب هاي تنهايي من!
ناجوان مردانه طي طريق مي کند.
پا فراتر از گليم نهادن ،رسم جوان مردي نيست .مرتب تکرار مي کند.
لرزان لرزان از دو ديده جاري مي شود.
احساس خستگي راه.

کوله بارش را زمين مي گذارد. بازش مي کنم. خاليست .کوله باري از حسرت!؟!
حسرت از دست دادن وقت، نديدن ها ،ونشنيدن ها .چرا نديدم ،آنچه ديدني بود و چرا نشنيدم آنچه شنيدني بود .زمزمه مي کند : (  و العصر.....)
بهارنزديک است.( اليس الصبح بقريب). بهار ما جوانه زدن يک اراده در قلب ماست .تقويم بي گناه است.
بهار، غريب آشنا را برايم معنا مي کند. او هنوز هم تنهاست .  آري تنها؟!؟
تا کي غنچه دلم وشکوفه افکارم خيال باز شدن ندارد؟
تا کي مي خواهم سبزي چمن ها را در کنار سفيدي شکوفه ها وسرخي گل ها ببينم و بي تفاوت رد شوم ؟تا کي مي خواهم نبودنش را قرارگاه خود سازم چرا فرار نکنم ؟(الم يان للذين ان تخشع قلوبهم)
تا کي...؟
آيا زمان آن نرسيده که آخرين کلمه را در پلاک زمان کامل کنم ؟
پس ،آهسته بيا اي رهرو!
                               آلبوم قلبت را با مشکات روشن کن.
                                                                            و
                                                                          بهار دلت را با انتظار معنا کن.
 

                                   آغازي دوباره در حياتي دوباره.



دوباره می نویسم برای وجودی که هرگز بی حضورش زندگی برایم معنا ندارد

و یاری که تنهایم نگذاشت

امیدوارم هنوز راه برگشتی باشه

اگه دوست داشتید برام دعا کنین

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 7:25 توسط یه دلباخته| |

حالا که همه تنهام گذاشتن فقط تو برام موندی


تنها از شعر و سکوت می خوانم

تنها لب حوض

خیره به گردش ماهی ها میمانم

ای تنها

می دانم که تنهایی و

تنها با تنهایی خود سیر می کنی

بیا و

تنهاییم را در آغوش گیر

که تنها با تنها دگر تنها نیست...

 


خسته ام از این کویر
 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
!ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
!ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
 
!آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
!با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
!دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 17:1 توسط یه دلباخته| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ