تبليغاتX
محفل غمگینان عالم

محفل غمگینان عالم

صدایم کن ... صدایت جلوه صبح رهایی از غم است!!!

من عاشق هیچ کس نیستم

من عاشق غروبم

عاشق نشستن و خیره شدن به غروب

من عاشق ابرم که هر چه شبنم است از اوست

عاشق انداختن سنگ توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج

من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم

عاشق گوش دادن به دلهاشان

عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان

من عاشق چرخ و فلکم

عاشق ........

من  ....

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:49 توسط غمگین ترین غمگین دنیا |

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟

کدام فتنه بی رحم

عمیق ذهن تورا تیره می کند از وهم؟

شب آفتاب ندارد

و زندگی من بی تو

چو جاودانه شبی

جاودانه تاریک است

تو در صبوری من

اشتیاق کشتن خویش

و انهدام وجود مرا نمی بینی

منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بستم

اما .....

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

به سوی عشق بیا

وارهان دل را از تشویش

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:29 توسط غمگین ترین غمگین دنیا |