من عاشق هیچ کس نیستم
من عاشق غروبم
عاشق نشستن و خیره شدن به غروب
من عاشق ابرم که هر چه شبنم است از اوست
عاشق انداختن سنگ توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج
من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم
عاشق گوش دادن به دلهاشان
عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان
من عاشق چرخ و فلکم
عاشق ........
من ....
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:49 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
کدام فتنه بی رحم
عمیق ذهن تورا تیره می کند از وهم؟
شب آفتاب ندارد
و زندگی من بی تو
چو جاودانه شبی
جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بستم
اما .....
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
به سوی عشق بیا
وارهان دل را از تشویش
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:29 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|
