یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما را شاد نکرد دارم سعی می کنم بتونم به آخرین خواسته تو عمل کنم و فراموشت کنم باز تنها شدم
همدمی پیدا كرده بودم راه دور
دل آرام گرفت با وجود راه دور
شكوه ام خاموش شده با وجود راه دور
چشمانم آرام گرفت با وجود راه دور
باز تنها شدم
راه دور هم چاره نشد
نمی دانم این تنهایی در من چه دیده
راه دور را هم شكست داد
باز تنها شدم
باز تنها همدمم تنهایی ایست
بازتنها همدمم غم تنهایی ایست
باز تنها همدمم اشك تنهایی ایست
باز تنها همدمم آه سرد تنهایی ایست
باز تنها شدم ...
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 20:55 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت.
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...
و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را
.
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو .
مگذار يکباره از پا در افتم ...
فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...
آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند...
اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!
باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:48 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست سخت کار من بود که از من خدا برگشته است اه ای یاران کجایید اخر؛ که من از درون خویش می سوزم و فریاد رسی نیست خدایا همی گویم الهی یا الهی تو از سوز دل زارم اگاهی زمانیست که اندر وجود خویش می سوزم و یاری نیست که سراغ این دل تنها بگیرد............ در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند در را گشودم سوی او دیدم غم است در می زند ای یاران بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با ان همه بیگانگی هر شبی به من سر می زند
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:9 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|
