تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
کدام فتنه بی رحم
عمیق ذهن تورا تیره می کند از وهم؟
شب آفتاب ندارد
و زندگی من بی تو
چو جاودانه شبی
جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بستم
اما .....
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
به سوی عشق بیا
وارهان دل را از تشویش
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:29 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|
