غریبانه می نگرم
در تنهایی و بی کسی
در گوشه ای نشسته ام
و به پنجره امید می نگرم
اما پنجره امید هم خاموش و تنهاست
گاه می پندارم بیگانه ام در این دیار
و صدای هیچ آشنایی نیست
و من اینجا همیشه تنها بوده ام
ولی .. صدایی..
اری گویی از دور صدایی می آید
صدایی آشنا در اوج غریبی
صدای کیست؟
ایا همان است؟
همان که همواره در خیالم مجسم دیدمش؟
همان که مرا از تهمت تنهایی و نیستی می رهاند؟
ای کاش او باشد
اما ..
نه ...
ان صدا و ان حضور سرابی بیش نبود
سرابی که مرا در خیالی غریب تر فرو برد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:53 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|
