ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سكوت جسم است و جان كوفته در جستجوي مرگ
ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
تنها شدم ، گريختم از خود ، گريختم
تا شايد اين گريختنم زندگي دهد
تنها شدم كه مرگ اگر همتي كند
شايد مرا رهايي ازين بندگي دهد
تنها شدم كه هيچ نپرسم نشان كس
تنها شدم كه هيچ نگيرم سراغ خويش
دردا كه اين عجوزه ي جادوگر حيات
بار دگر فريفت مرا با چراغ خويش
اينك شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است كه نتوانمش شناخت
اينك منم گريخته از بند زندگي
با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:17 توسط غمگین ترین غمگین دنیا
|
